|
شنبه 23 آذر 1392برچسب:, :: 11:10 :: نويسنده : مامان نفیسه
عزیز دردونه، یکی یه دونه، خوشگل مامان در تمام لحظه هایم تکرار می شوی اما تکراری نمی شوی... بهونه ی قشنگ من رفیق روز تنگ من پری قصه های من شاپرک سفید من امید فردا های من دختر رویا های من ![]()
پنج شنبه 7 آذر 1392برچسب:, :: 19:56 :: نويسنده : مامان نفیسه
این روزها قلبم کمی تندتر می زند. شاید به خاطر اینکه فکر می کنم زندگیم در حال تغییر است. هیجان من روز به روز زیاد می شود. هفته ها را می شمارم تا زمان ملاقات فرا برسد. کمی از آن لحظه می ترسم، آیا برای آن آماده هستم؟ آیا قدت بلند است؟ موهایت چه رنگی است؟ چه بازی را دوست داری؟ چه خواهی پوشید؟ آیا می توانم یک عروسک را زیر بالشت قایم کنم؟ هزاران سوال اینگونه در ذهنم وجود دارد، با هم و در کنار هم حرکت خواهیم کرد و به رویاها دست خواهیم یافت. آری، هر چه هفته ها می گذرد، هیجانم برای آن لحظه تاریخی بیشتر می شود. لحظه ای که بتوانم تو را در آغوش بگیرم دختر عزیزم، پانیذم ![]()
یک شنبه 3 آذر 1392برچسب:, :: 11:54 :: نويسنده : مامان نفیسه
دختر ناز و خوشگل مامانی سلام، امیدوارم که حالت خوبه خوب باشه، میدونم که خوب خوبی گلم، مامان نفیسه هفته پیش 3شنبه 4شنبه بیمارستان لاله تو شهرک غرب بستری شد همون جایی که قراره شما به دنیا بیایی و دنیای من و بابایی رو زیباتر کنی، به خاطر دیابت بارداری 2 روز بستری بودم، بابایی می گه چون تو دلت یه قند دو و نیم کیلویی داری دیابت بارداری گرفتی راست میگه دیگه آخه تو قند وعسلی. لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم!
![]()
![]() |